یاد گیری از هجاج خونخوار

هجاج پسر یوسف(حجاج بن یوسف) که از سوی خلیفه ی اباسی(عباسی ) به فرمانروایی بخشی از سرزمین اسلامی گمارده شده بود، از زمره ی خونخوارترین فرمانروایان جهان بوده و در ستمگری ،سنگدلی  و خونخواری نامور گردیده به گونه ای که در داستانزدها (ضرب المثل ها) هم نام او بکار برده شده  ونمونه ی ستمگران تاریخ شناخته شده است. نوشته اند که او سد(صد) و بیست هزار تن را کشته بوده ودر هنگام مرگ هم پنجاه هزار تن زندانی داشته است.از زبان هجاج چنین بازگو شده که «من ازهیچ چیز بیشتر از خونریزی وکارهایی که دیگران نمی کنند،شادمان نمی شوم ». ولی در سرگذشت زندگی هجاج هم با آن همه سنگدلی و ستمگری ،جوانمردی ها و نیکخویی هایی هرچند کوچک (در سنجش با ستم هایش)بازگو شده است.دراینجا دو نمونه از آنها از فرهنگ دهخدا بازگو می گردد(واگویه از فرهنگ دهخدا در پیوند با واژه ی حجاج بن یوسف ، با دگرگونی هایی در واژه ها در راستای بهسازی واژه های زبان پارسی) :

-         روزی هجاج در سخنرانی خود گفت: مردم، شکیبایی در برابر کارهایی که خدا ناروا خوانده ، آسانتر است از شکیبایی در برابر کیفر وشکنجه ی خدا. مردی برخاست و گفت:وای برتو هجاج چه زشتگو و بی شرم باشی! هجاج فرمان داد تا او را بازداشت کردند. هنگامی که از منبر فرود آمد وی را خواست و گفت چرا بر من گستاخی کردی؟ پاسخ داد : تو برخدا گستاخی کنی و ما به تو خرده نگیریم(از تو انتقاد نکنیم) و ما برتو گستاخی کنیم و تو به ما خرده می گیری؟! هجاج او را آزاد کرد.

-         روزی هجاج نشسته بود و فرمان کشتن یاران ابدررهمان(عبد الرحمان) را می داد ،مردی برخاست و گفت :ای امیر مرا بر تو حقی است..گفت:چه باشد؟ گفت روزی ابدررهمان(عبد الرحمان) ترا دشنام داد ومن دشنام از تو بگرداندم.. گفت: این که داند؟ (این سخن را چه کسی شنیده است؟) آن مرد از باشندگان(حاضرین) خواست تا هرکس که داند گواهی دهد.اسیری ایستاد و گفت من گواه باشم.هجاج فرمان داد تا آن مرد را رها کردند.آنگاه گواه را گفت: تو چرا بر ابدررهمان خرده نگرفتی همچنان که او خرده گرفت؟ پاسخ داد : از آن رو که ترا دشمن خود می دانستم.هجاج گفت:این مرد را به سبب راستگوییش رها سازید.(عیون الاخبار ج1ص98)

اگر در جهان کسانی باشند که به اندازه ی هجاج هم از خوی نیک بهره نبرده باشند، درباره ی آنها چه می توان گفت؟ باید اینگونه کسان را به یادگیری از هجاج فراخواند.