نگرش به فرجام کارزشت

 

در روزگاری که آسایشگاه سالمندان نبوده است مردی زشتخوی با همراهی وهمکاری کودک خود پدر پیرش را که نمی توانست راه برود،در سبدی نهاده به جایی دور از شهر برده در ساختمان ویرانه ورها شده ای گذارد تا از دردسر نگهداری او آسوده شود. درهنگام بازگشت پس از اینکه چند گام از آنجا دور شدند، کودک به پدرش گفت:

پدر،سبد را جا گذاشته ایم،باید برویم آنرا بیاوریم.

پدر گفت :این سبد کهنه شده است و دیگر بکارنمی آید،آن را نمی خواهیم.

کودک پاسخ داد: این سبد باز هم بکار می آید باید آن را ببریم.

آن مرد به کودکش گفت : این سبد کهنه به چه کاری می آید؟

کودک پاسخ داد : باید آن را ببریم تا هنگامی که تو پیرشدی تو را در آن نهاده و به اینجا بیاوریم.

 

آن مرد به اندیشه فرو رفت و ازکارخود پشیمان گردیده ،به ویرانه برگشت و پدرپیرش را با خود به خانه بازگرداند.