پیکر و جرگه

 

 

 مانک (معنی) واژه ها


آوا = صدا
بازشناسی = تشخیص
بایسته = لازم
بسنده = کافی
بهره گیری = استفاده، استفاده کردن
بیاسایند = استراحت کنند
بینگارید = فرض کنید
پُرسمان = مسأله
پویش = حرکت،فعالیت
پی = عصب
پیوند = رابطه ، ارتباط
جَرگه = اجتماع،جامعه
خَرَفسر= حشره
رسا = کامل
زُدایش = رفع
زیوِش = عمر
سنجیدنی = قابل مقایسه
سُهش = احساس//حس//حس کردن
سُهش بساوایی = حس بساوایی
سُهش بویایی = حس بویایی
سُهش بینایی = حس بینایی
سُهش چشایی = حس چشایی
سُهش شنوایی = حس شنوایی
سُهش ها = حس ها، حواس
سُهش های پنجگانه = حواس پنجگانه، حس های پنجگانه
سُهیدن = احساس کردن(می سُهید= احساس می کنید، می سهد= احساس می کند)
سیج = خطر
سیجناک = خطرناک
شایدی = احتمالی
مانَک = معنی


 اندام های سهشگر و سهش های وابسته به آنها


چشم : سُهش بینایی
گوش : سُهش شنوایی
بینی : سُهش بویایی
زبان : سُهش چشایی
دست وبسیاری از بخش های تن : سُهش بساوایی

 

 همبستگی اندام های یک پیکر


- هنگامی که خرفسری به پیکر آدم نزدیک می شود ، چشم با بهره گیری از سهش بینایی این رویداد را درمی یابد و از راه پی ها مغز را آگاه می کند. به فرمان مغز،دست ها به جنبش و پویش می افتند و خرفسر را از تن دور می کنند. گاهی خرفسر در جلو چشم نیست و سهش بینایی کاری نمی تواند انجام دهد ولی آوای خرفسر به گوش می رسد،سهش شنوایی بکار می افتد و به مغز آگاهی می دهد. آنگاه دست ها به فرمان مغز به پویش در می آیند و خرفسر را دور می کنند.
- اگر خوراکی که برای خوردن آماده کرده ایم ویا آبی که می خواهیم بنوشیم، آلوده وتباه شده باشد و بو گرفته باشد، سُهش بویایی بکار افتاده و مغز را ازراه پی ها آگاه می کند. مغز برای زدایش سیج شایدی فرمان می دهد که از خوردن یا آشامیدن آن خودداری گردد و آنگاه هریک از اندام ها کار بایسته ی خویش را در پیوند با این پُرسمان انجام می دهند.دست ها آن را از دهان دور کرده و سپس به یاری پاها خوراک آلوده و تباه را به زباله دانی می ریزند. گاهی بوی خوراک به تنهایی برای بازشناسی تباهی آن بسنده نیست،دراین هنگام سهش چشایی هم به یاری می آید و اگاهی های مغز را رساتر می کند. گاهی هم خوراک تباه بوی ویژه ای پیدانکرده ویا سهش بویایی توان بازشناسی آن را ندارد و مغز از سهش چشایی به تنهایی برای شناخت خوردنیها یا آشامیدنی ها بهره می گیرد.
- بینگارید کسی درخواب است،درگوشه ای از تنش دردی می سُهد.از خواب بیدار می شود. تنها اندامی که رنج دیده بیدار نمی شود،بلکه همه ی پیکر بیدار می گردد.مغز می اندیشد که چه چیزی مایه ی درد شده است و فرمان بررسی و پژوهش میدهد.چشم ها سهش بینایی را بکار می اندازند تا ببیند که چه چیزی آن اندام را رنجانده و به درد آورده است. آیا جانوری آن اندام را گاز گرفته است؟ آیا خرفسری نیش زده است؟ آیا آتش یا چیز داغی آن را سوزانده است؟ وآیا... دست ها و پاها نیز به چشم یاری می رسانند تا اگر رنجاننده دیدنی است،دیده شود.اگر آوای خرفسری به گوش برسد،سهش شنوایی آن را به مغز می رساند.اگر بوی سوختگی بیاید،سهش بویایی بکار می افتد و به مغز آگاهی می دهد.فشرده ی سخن آنکه همه ی اندام ها بیدار و هشیار می گردند تا رنجاننده را شناخته و راهکاری برای زدایش آن پیدا کنند،آنگاه همه با هم دوباره بیاسایند. در زُدایش نیازها هم این همکاری هست.هرگاه تن نیازی در خود بسُهد،همه ی اندام ها برای زدایش آن همکاری می کنند.
اگر این همبستگی میان اندام های گوناگون یک پیکر نبود،چه می شد؟ درباره ی دشواری های گوناگونی که تن آدمی با آنها روبرو می شود بیندیشید. سرما،گرما، تازش جانوران درنده، نیش خرفسران، میکرب ها و باکتری های زیانمند،لغزش و به زمین خوردن، ویرانی ساختمان و ریزش روی آدم،توفان، زمین لرزه ومانند آنها ، از دشواری هایی هستند که آدمی در زندگی با آنها برخورد می کند وهریک از این دشواری ها به تنهایی می توانند مرگ را در پی داشته باشند. اگر هنگامی که جانور درنده ای به یکی از اندام های کسی می تاخت و آن اندام را می خورد، اندام های دیگر بیکار بودند و برای دور کردن آن جانور یا گریز از او به تکاپو نمی افتادند،چه می شد؟ جانور همه ی اندام ها را می خورد یا از کار می انداخت.اگر هنگامی که خرفسری می خواست روی گوش یا بینی بنشیند،دست ها آن را دور نمی کردند و می گفتند: «به ماچه! این دشواری ما نیست» خرفسر آن اندام را نیش می زد و شاید بیماری سیجناکی پدید می آورد که نه تنها آن اندام بلکه همه ی پیکر را نابود می ساخت.برخی از بخش های درونی تن ، اگر یک دم از کار باز ایستند، مرگ فرا می رسد و همه ی تن نابود می شود. از آنها می گذریم. اگر همین اندام های سهشگر و ماهیچه ها و اندام های پویشی، همکاری نکنند،پیکر آدم چند روزی بیشتر نمی تواند زنده بماند.(مانند آدم فلجی می ماند که اگر در میان بیابان رها شود و کسی به او نرسد،پس از چند روز اگر هم خوراک جانوران نشود،می میرد.) ولی همکاری اندام ها این زیوش چند روزه را در برخی تا سد سال یا بیشتر از سد سال می رساند(مانک هزاران برابر).
چه خوب است که جرگه را مانند یک پیکر و هریک از مردمان را اندامی از آن پیکر بدانیم.آشکار است که اگر آنگونه پیوندی که درباره ی اندام ها گزارش شد، میان مردمان یک جرگه پدید آید، از دشواری های آدمی بسیار کاسته خواهد شد و آسایش همگان بسیار افزوده خواهد شد وجهانی دیگر خواهیم داشت که با جهان کنونی سنجیدنی نیست .