داستانی از باده گساری در روزگار کیغباد 

 

کیغباد پادشاه ایرانزمین پیوسته در اندیشه ی آبادانی کشور بود. او آبادانی را به زندگی و ویرانی را به مرگ مانند می کرد(تشبیه می کرد) واز دیدن زمین های سرسبز و پر گیاه شادمان می شد.روزی کیغباد  بر پشت بام کاخ برآمد و به هر سو می نگریست، سبزه در سبزه می دید. در این میان از دور چشمش به لکه ای در میان سبزه ها افتاد. فرمان داد تا گزارش آن را برایش بیاورند. فرستاده گزارش داد که مردی از دهی به ده دیگر می رفته است و چون باده بسیار نوشیده بوده، از مستی بسیار مانند مرده در کشتزار افتاده و کلاغی چشم او را کنده است. کیغباد از شنیدن این داستان، اندوهگین شد و فرمان داد که از این پس باده خواری ناروا باشد و کیفر آن سخت گردد. مردم زمانی می ننوشیدند. روزی از باغ وحش شیری رها شد. هیچکس نتوانست آن را بگیرد، تا اینکه جوانی با شیر برخورد و گوش های آن را گرفت و مانند خر بر آن سوار شد و آورد و رام و فرمانبر آن را به نگهبان سپرد. چون این گزارش به کیغباد رسید، در شگفت افتاد و گفت: جز این نیست که این جوان یا دیوانه است یا مست. پس او را پیش خواند و گفت: چگونه بر شیر سوار شدی و از آن نترسیدی. جوان گفت: شاها، من شیدای دختر عمویم هستم و در جهان جز او چیزی نخواهم. عمویم به من نوید (وعده) همسری او را داده بود. ولی به انگیزه ی ناداریِ من، نوید خود را شکست و می خواهد او را به دیگری دهد. چون این خبر را شنیدم، از بس اندو هزدگی، نزدیک بود خودم را بکشم. دل مادرم سخت به حالم سوخت. گفت پسرم به این اندوه چیره نتوانی شد مگر اینکه می بنوشی. به مادرم گفتم با فرمان شاه چگونه باده بنوشم؟ گفت: پنهان بنوش من هم چند جام نوشیدم و همراه آن چند کباب خوردم. پس با نیروی می و جوانی و عشق بر شیر چیره شدم. پادشاه را از او خوش آمد و پیشکشی گرانبها به او داده دشواری ناداریش را از میان برد و عمویش را خواند و فرمان داد تا دخترش را به وی دهد.

کیغباد پس از این رویداد فرمان داد به مردم بگویند: آن اندازه می بنوشند که بتوانند بر شیر بتازند نه آن اندازه که از خود بی خود شوند تا کلاغ ها چشم هایشان را درآورند.

( برگرفته از : شاهنامه ی کهن، پارسی تاریخ غررالسیر،نوشته ی حسین بن محمد ثعالبی مرغنی)

 این داستان شاهنامه ی کهن ازیک سو توجه خواننده را به ناروا یی ونادرستی می خوارگی ،از دیدگاه خرد (جدا از باورهای کیشی) جلب می کند واز سوی دیگر نشان می دهد  که مستی و ناهشیاری از دیرباز در فرهنگ ایرانیان ناروا شمرده می شده و نیاکان و بزرگان ما جدا از باورهای کیشی و دینی، باده گساری را (بویژه به اندازه ای که مایۀ مستی و ناهشیاری گردد)، کاری نادرست و نابخردانه می دانسته اند.(در کیش زردشت هم باده گساری ناروا دانسته شده است ولی کیغباد از پادشاهان کیانی و شاید پیش از زرتشت بوده است وبه هر روی کیغباد سخنی از کیش به میان نیاورده بلکه خردورزانه سخن گفته است)

شنیده شده که برخی از کسانی که به کیشی باورمند و پایبند نیستند از روی ستیز(لجاجت) با آن کیش به کارهای نادرستی که در آن کیش هم ناروا دانسته شده ، دست می زنند(مانند باده گساری بویژه آنگونه که هوش وخرد را ازکار بیندازد).نگارنده از اینگونه کسان درخواست می کند که به این جستار پروا (توجه) بفرمایند که هر کیش یا دبستانی (هرمکتبی) چه درست چه نادرست بی گمان همه ی سفارش هایش نادرست نیست و سخنان درست هم دارد.برخی از دستور های کیشی برآیند آزمون های چند هزار ساله ی آدمیان بوده که برخی ازکیش هاهم آنها را پشتیبانی کرده اند(تأیید کرده اند). ستیز وخیرگی (لجبازی) با سخنان هیچ کس خردمندانه نیست.باید به سخن هرکس گوش فرا داد ودرباره ی آن اندیشید و اگر درست است پذیرفت.

منگر چه کسی  گوید                                                

بنگر که چه می گوید

خردمند سخن خردمندانه را از هر کسی می پذیرد وسخن نابخردانه را از هیچ کس نمی پذیرد.